مشق هیئت
 
قالب وبلاگ

 السلام علیک یا اباعبدالله

برای دسترسی آسان تر و مشاهده  اشعار محرم بر روی عکس های زیر کلیک نمایید

 

  

   

 

[ پنجشنبه یکم آبان 1393 ] [ 21:41 ] [ گداي آشنا ] [ ]

این روزها پر از تب مولا کجایی ام

اما هنوز کوفه ای از بی وفایی ام

ای زخمی از دوروئی من! دوست دارمت

در گیرودار تیرگی و روشنایی ام

گم کرده ام مسیر تو را در غبار شهر

اما اسیر توست دل روستایی ام

گفتند کربلای زمینی... نیامدم

حالا که راه بسته شده من هوایی ام

این بار چندم است که تا مرز آمدم

آه از شکسته بالی و بی دست و پایی ام...

پلکم که گرم می شود از خواب می پرم

با سرفه های همسفر شیمیایی ام

آورده ام بضاعت مزجاة قوم را

انگشتر "عزیز"م و تسبیح دایی ام

آورده ام پناه به شش گوشه ی غمت

برگشته ام به اصلیت نینوایی ام

دستت همیشه روی سر ما پیاده هاست

این اربعین به لطف خدا کربلایی ام

 

شعر از سرم پرید... دلم پیش موکب است

این بار چندم است که یخ کرد چایی ام

حسن بیاتانی


موضوعات مرتبط: مناجات با امام حسين (ع)
[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 23:0 ] [ گداي آشنا ] [ ]

شهر آبستن یک فاجعه ی سنگین است

دامن عرش حق از خون جگر رنگین است

شهر آذین شده، امروز چه در سر دارد

آه، اینجا چقدر کفر برادر دارد

مطربی مشق طرب دارد و هی می رقصد

شاعری شعر به لب دارد و هی می رقصد

شام با نقشه ی ابلیس هماهنگ شده

بام این شهر پر از خار و خس و سنگ شده

شام شهریست که با ظلم و ستم آباد است

شامی از دیدن اندوه اسیران شاد است

توی این شهر که از زخم زبان لبریز است،

توی این شهر که از چشم چران لبریز است،

چقدر عمه ی سادات معطل شده بود

پشت دروازه ساعات معطل شده بود

عاقبت شهر پر از هلهله شد، واویلا

نوبت آمدن قافله شد، واویلا

دلقکان دور و بر قافله می رقصیدند

همه بر وضعیت قافله می خندیدند

اسرا، آه در اینجا چقدر آشفتند

خارجی، بس که به اولاد پیمبر گفتند

وای، این هاچقدر سنگ به سرها زده اند

چوب طعنه به لب زاده ی زهرا زده اند

خیزران بود در اینجا به روی لب می خورد

سنگ تکفیر به پیشانی زینب می خورد

روز این شهرِ پر فتنه عجب تاریک است

کوچه هایش چقدر بی ادب و باریک است

آه، این قوم که ناموس ندارد ای کاش

اُسرا را سر بازار نیارند،ای کاش

سر بازار دل عمه بجوش آمده بود

چقدر دور حرم برده فروش آمده بود

سر بازار شرر بر دل ایوب زدند

چکمه شمر لعین را چه گران چوب زدند

همه جا در سر بازار چنین پخش شده

خاک پای پسر سعد شفابخش شده

نعل آن اسب که از پیکر آقا رد شد

قیمتش سر به فلک برده شد و بی حد شد

این جماعت که به نیزه سر سقا دیدند

در کنارش سر شش ماهه ی مولا دیدند

از رباب، آه ببین خون جگر می خواهند

همه از حرمله یک تیر سه پر می خواهند

قافله مستحق این همه آزار نبود

که عبورش بدهند از گذر اهل یهود

همه گفتند که حیدر شده امروز اسیر

دختر فاتح خیبر شده امروز اسیر

به طلبکاری خیبر همه سنگش بزنید

جای پیشانی حیدر همه سنگش بزنید

امیر عظیمی


موضوعات مرتبط: کوفه و شام
[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 22:56 ] [ گداي آشنا ] [ ]

دارد بلا پشت بلا می آید اینجا

سرها به روی نیزه ها می آید اینحا

هر چند این سر خاک و خاکستر گرفته

اما به چشمم آشنا می آید اینجا

از بسکه در خود غصه و غم دارد این شهر

در منظرم کرب و بلا می آید اینجا

هر روز و هر لحظه سوال دختر توست

عمه بگو بابای ما می آید اینجا ؟

آهسته می پرسم سوالم را ، کنیزی

به دختر خیر النسا می آید اینجا ؟

اصلا بگو به خواهرت ای غیرت الله

منزل در این ویرانسرا می آید اینجا ؟

بوی مدینه می وزد در شهر  یعنی

هم فاطمه هم مرتضی می آید اینجا

با قاتل تو همسفر گشتیم اما

این حرمله با خنده تا می آید اینجا

بغض ربابت روضه میگرد به لالا  لالا

ای طفل بی شیرم کمی آرام ، سقا ....


موضوعات مرتبط: کوفه و شام
[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 22:50 ] [ گداي آشنا ] [ ]

همین که آب می بیند وَ یا قصاب می بیند

و یاگهواره ای را بین پیچ و تاب می بیند

به پیش چشم هایش چندتا تصویر می آید

ز یک سو در بغل قنداقه، مردی پیر می آید

ز یک سو حرمله باتیر می آید...

جوان وقتی که می بیند به هر گوشه

می افتد یاد بابا و جگر گوشه

به یاد قد وبالای علی اکبر

و جسم اربا اربای علی اکبر

به یاد قاسمی که قامتش گردیده هم پای علی اکبر

و هی تصویر در تصویر می بیند

تمام نخل ها را تیر می بیند

که گویا راه افتاده و رفته از تن زخمی سقا سر در آورده

به طوری که تنش مثل کبوتر پر در آورده...

خودش رفته دلش در کربلا مانده

و ذهنش داخل گودال جا مانده

همان گودال که در آن دهان زخم ها بدجور وامانده

همان گودال که تاب از وجود خواهری برده

یکی از داخلش پیراهنی و یک نفر انگشتری برده

تنی را روی خاک آن رها کرده سری برده

خودش دیده که خون از جسم دنیا رفته در گودال

و دریا دستهایش زیر دریا رفته در گودال

هزار و نهصد و پنجاه تا یعنی

که تیر از تیر بالا رفته در گودال...

کمی هم آن طرف تر شهر شام و سنگ روی پشت بام و ازدحامش

بگویم از کدامش؟

به جان عمه ی سادات

نفرت دارم از دروازه ی ساعات

اگرچه قافله آنجا معطل شد

اگرچه روضه اش سنگین تر از تل شد

ولی من زود باید رد شوم، آخر

بدم می آید ازاین واژه های آستین پاره و معجر

نباید هی که دامن زد به این جریان!

نمی خواهم بگویم ناقه ی عریان

نمی خواهم که روضه شعله ور باشد

از اینکه هست دیگر بیشتر باشد

 

قرار روضه ی بعدی ما پنج صفرباشد

علی زمانیان


موضوعات مرتبط: شهادت امام سجاد (ع)
[ سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 ] [ 6:53 ] [ گداي آشنا ] [ ]

محشور می‌شویم‌ قیامت‌ چو با حسین‌

جای‌ سلام‌ جمله‌ بگوئیم‌ "یا حسین‌"...

تاریخ‌ زنده‌ از جریان‌ محرّم‌ است

سرچشمۀ‌ بقاست،‌ ز خون‌ خدا حسین‌...

در قلب‌ سنگ‌ زمزمه‌ تاثیر می‌كند

كرده‌ جماد را، به‌ غمش‌ مبتلا حسین‌...

حتی‌ درخت‌ مویه‌ كند در عزای‌ او

بیچاره‌ كرده‌ اُستُنِ‌ حنّانه‌ را حسین‌...

امواج‌ بحر و غرّش‌ رعد و نوای‌ نی

اكسیر عشق‌ و جاذبۀ‌ كهربا، حسین‌...

لطف‌ سحر، نشاط‌ محبت‌، صفای‌ دل

بوی‌ بهشت‌ و عطر نسیم‌ صبا، حسین‌

عالم‌ فدای‌ بانوی‌ مظلومه‌ای‌ كه‌ گفت:

"آیم‌ به‌ خیمه‌ها، چو بگوئید یا حسین"...‌

خنجر، سنان‌، سه‌ شعبه‌ و شمشیر و نیزه‌ها

با اذن‌ وی‌ مقاتله‌ كردند با حسین‌...

هر جا زنید خیمه‌ همانجاست‌ كربلا

واللّهِ‌ نیست،‌ گم‌ شده‌ در كربلا حسین‌...

مهدی‌ گرفت‌، دامن‌ مقتل‌، به‌ روضه‌ گفت:

"گِریم‌ برای‌ داغ‌ تو صبح‌ و مسا، حسین"...‌

این‌ مملكت‌ برای‌ حسین‌ است‌ و زینبش

ای‌ عالمی‌ به‌ محضر عشقت‌ فدا، حسین ...

این‌ مملكت‌ سفینۀ سالار زینب‌ است

ایران‌ چو كشتی‌ است‌ و در آن‌ ناخدا حسین‌

محمود ژولیده


موضوعات مرتبط: مناجات با امام حسين (ع)
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 22:44 ] [ گداي آشنا ] [ ]

ما بعد از آنکه بر غم تو مبتلا شدیم

بــا راه بنده گـی خـدا آشــنا شدیم

هرکس وسیله داشت برای هدایتش

ما با نســیم روضـهء تو با خــدا شدیم

وقتی که جاه ومال وهوس راهمان گرفت

با رمز یاحسین ز شیطان جدا شدیم

ذکر حسین اشرف اذکار عالم است

گفتیــم و همـدم همهء انبیــا شدیم

مسکین و مستکین و فقیر آمدیم و بعد

با کیمیـای مهر شمــا پر بها شدیم

اشکی چکید و آتش دوزخ فرو نشست

تأثیـر گریـه است اگـر بـا حیــا شدیم

ما را خدا برای غمت برگزیده است

با دست مادرت ز بقیّه سوا شدیم

شبهای جمعه مادرتان روضه خوان ماست

با ناله های دل شکنش هم نوا شدیم

شبهای جمعه هیئت ما مثل کربلاست

با یک سلام ، راهی کرب و بلا شدیم

مصطفی هاشمی نسب


موضوعات مرتبط: مناجات با امام حسين (ع)
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 22:42 ] [ گداي آشنا ] [ ]

سفره هرکس که با عشق تو دمخور میشود

دائما از لطف زهرا مادرت پُر میشود

گوشه چشمت ناصبی را کرد مجنون الحسین

سنگ از خیمه نشینی شما دُر میشود

یک زیارت کردنت صد حج مقبول خداست

جبرییل از رتبه ات غرق تحیُر میشود

وقت نفرین کردنت هم لطف نازل میکنی

گوشه ای از مهربانیهای تو حُر میشود

قطره ی اشکی که در داغ تو از چشمی چکید

پیش کوثر میرود گرم تفاخُر میشود

ما بهشتی را که میگویند اینجا دیده ایم

درمیان روضه ات جنت تصور میشود

معصیت یکروز حسن عاقبت را میبرد

عشق بی تقوا سر انجامش تنفر میشود

آخر هر روضه وقتی گریه کن ها میروند

سهم هرگریه کن از زهرا تشکر میشود

نوکران مخلص تو خانه دار جنت اند

یاحسین سینه زن آجر به آجر میشود

سرنوشت قدرنشناسان هیئت های تو

آخرش شرح نزول "التکاثر"میشود

زود پیرم کرد داغت ، زود مویم شد سفید

روضه خوانی تو منجر به تکسر میشود

بعد اسمت ناخودآگاه اشک میریزم حسین

کاسه چشم من از خون جگر پُر میشود..

خاک عالم برسر دنیا که حقت را نداد

چند قطره آب هم روی لب دریا نداد

سید پوریا هاشمی


موضوعات مرتبط: مناجات با امام حسين (ع)
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 22:41 ] [ گداي آشنا ] [ ]

مُهر فراغ بر جگرم خورد بی حسین

زخم خزان به برگ و برم خورد بی حسین

 

میخواستم نسوزم ازین شعله ها ولی

آتش به روی بال و پرم خورد بی حسین

 

من که شب سیاه ندیدم تمام عمر

تیر سه شعبه بر قمرم خورد بی حسین

 

دست تو نیست ؛ نیزه مرا راه میبرد

خیلی به دست و بر کمرم خورد بی حسین  

 

پیرم ...توان تند دویدن نداشتم

فریادها بروی سرم خورد بی حسین

 

ما را ندیده بود کسی وقت بودنت

 چشم غریبه سمت حرم خورد بی حسین

 

ماییم و آستین لباسی که معجرست

دستی بدست شعله ورم خورد بی حسین

 

ما داغدیده ایم ولی ساز میزنند

خنده به اشک چشم ترم خورد بی حسین

 

سنگم که میزدند دو دستم نقاب بود

باران سنگ بر سپرم خورد بی حسین

 

بی محرمم بلند شو ای محرم حرم

من ماندم و اسیری و اشک و غم حرم

سید پوریا هاشمی


موضوعات مرتبط: کوفه و شام
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 22:38 ] [ گداي آشنا ] [ ]

هلالِ یك شبه بر نیزه دلبری داری

به شهرِ كوفه ظهوری پیمبری داری

چقدر زخمی و خاكستری شدی پیداست

عجیب دردِ سر از نورِ سروری داری

طلوعِ مغربِ خون بی خبر كجا رفتی؟

در این سه روزه نگفتی كه خواهری داری؟

چه دیده اند كه دست از تو بر نمی دارند؟

جز این سرِ سرِ نی، چیزِ دیگری داری؟

خروش أًمْ حَسِبَت كوچه كوچه را پُر كرد

چه بغضِ خسته ای و گریه آوری داری!

دلم هوای دمی روضه خوانیت كرده

اگر هنوز سرِ نیزه حنجری داری؟

دراین تجمع شادی و هلهله با من

برای سینه زدن خسته مادری داری

ز طاقِ گیسویت آیاتِ نور می ریزد

به دامنم تبعاتِ تنور می ریزد

دلی كه در قفسِ آهِ آتشین مانده

فقط به عشقِ تو در غربتِ زمین مانده

بزرگِ قافله، این بار تو شمارش كن

برای ماندنِ من، چند نازنین مانده؟

چه تكّه تكّه پَرِ نازِ شاپرك هایی

كه بینِ حلقه ی زنجیرِ آهنین مانده

به قدرِ زخمِ تو نذرِ شكستگی كردم

ادای نذرِ شریكت فقط جبین مانده

بیا و جای خودت را به نیزه محكم كن

هنوز سنگِ لبِ بام در كمین مانده

در این شلوغیِ بازار جای شُكرش هست

به حفظِ آبرو یك گوشه آستین مانده

دلِ رقیه ات از قصه ذوب می گردد

سخن بگوی، مرا دلخوشی همین مانده

علیرضا شریف


موضوعات مرتبط: کوفه و شام
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 22:38 ] [ گداي آشنا ] [ ]

ای آخرین سلاله زهرا تبارها

ای وارث شکسته دل ذوالفقارها

 

بی تو چهار فصل دل من خزانی است

چشم انتظار آمدن تو بهارها

 

صدها هزار حاتم طایی گدایتان

هستند ریزه خوار شما سفره دارها

 

آقای من، خودم ، پدرم، مادرم فدات

قربان خاک پات ، همه جان نثارها

 

وقتی که نیست غیر گنه در بساطمان

جان می دهیم پای شما ما ندارها

 

جمعه به جمعه قلب رئوفت شکسته است

از دست این گدا، نه یک بار، بارها

 

با هم اگر چه قول و قراری گذاشتیم

از یاد برده ام همه قول و قرارها

 

یعقوبهای چشم من از دست رفته است

پس کی تمام می شود این انتظارها

 

آقا فدای شال عزای محرمت

چشم تو خون شده ز غم روزگارها

 

دائم به یاد عمه خود آه می کشی

یاد نگاه هرزه آن نیزه دارها

محمود مربوبی


موضوعات مرتبط: در فراق یار - انتظار
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 22:36 ] [ گداي آشنا ] [ ]


بی تو چه آمد به سرم، بماند

شکسته شد بال و پرم، بماند

تکیه ی تو به نیزه شکسته

نمی رود از نظرم، بماند

تا به ابد صحنه تلخ گودال

مقابل چشم ترم بماند

سپر شدم برای بچه هایت

چه آمده به پیکرم، بماند

هر آنچه بود برده شد ولی کاش

پیرهن برادرم بماند

گر چه تنت میان قتلگاه است

سایه ی تو روی سرم بماند

میان ازدحام شام و کوفه

غلغله شد دور و برم.. .بماند

محله ی یهودیانِ شامی

خدا کند که معجرم بماند

گمان نکن که می شود مداوا

زخم غمت بر جگرم بماند

حسین ایزدی

[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 19:11 ] [ گداي آشنا ] [ ]

ای تن خسته به گودال ، زپا افتاده

تنت اینجاست سرت پس به کجا افتاده

هیچکس این بدن خُرد ترا جمع نکرد

بسکه اعضاء ز اعضاء  جدا افتاده

این تن از هر طرف انگار به غارت رفته

زیر نعشت مچ دست و مچ پا افتاده

دست بر شال کمربند گرفتی از چه؟

بر تنت جای سم اسب چرا افتاده

استخوانهای شکسته همه بیرون زده اند

دندۀ پهلویت انگار که جا افتاده

خودنماییِ کف چکمه مرا کشت حسین

چقدر بر بدنت پنجه و پا افتاده

با گلوی تو چه کرده مگر شمر لعین

بارها خنجرش انگار خطا افتاده

از چه انگشتر و انگشت تو پیدا نشود

ساربان نیست ولی دشنه به جا افتاده

بوی زهراست که در مقتل تو پیچیده

از نفس مادرم اینجا به خدا افتاده

محمود ژولیده


موضوعات مرتبط: شام غریبان
[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 19:9 ] [ گداي آشنا ] [ ]

از کویت ای آرام دل با چشم گریان می روم

 جانم توبودی و کنون با جسم بی جان می روم

ازگریه پایم درگِل است، دریای غم بی ساحل است

درد فراقت مشکل است، با سوز هجران می روم

خیز ای امیر کاروان، مارا تو درمحمل نشان

همراه با نامحرمان، درشام ویران می روم

پرپر شده گلهای تو، کو اکبر رعنای تو

 ناچیده گل ای باغبان، از این گلستان می روم

ای ساقی آب حیات، وی خواهرت گردد فدات

 لب تر نکردم از فرات، باکام عطشان می روم

گرید رقیّه دخترت، هردم بیاد اصغرت

 تو درکنار اکبرت، من با یتیمان می روم

نگذاردم چون ساربان، سازم دراین صحرامکان

 تو باشهیدانت بمان، من با اسیران می روم

غلامرضا شکوهی


موضوعات مرتبط: کوفه و شام
[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 19:6 ] [ گداي آشنا ] [ ]
از حد بگذشت تا جراحات تنش
افتاد ميان قتلگاهي بدنش
پيراهن كهنه اى به تن داشت حسين
ايكاش كه مي ماند بجاى كفنش
*****
حالا كه به گودال كشانديد تنش را
پامال نموديد تمام بدنش را
پس رحم كنيد و نبريد اين دم آخر
پيراهن جا مانده بجاى كفنش را
*****
هرگز نشد اين مسئله ي ذهنم حل
يك خواهر دلشكسته از روي تل
تا چشم بهم زند، بريزند سر
 صد پاره تن برادرش، در مقتل
*****
هرگز نديده ام ز شما سرفرازتر
عالم نديده از غمتان جانگدازتر
هر طور خواستم كه نگويم چه شد ولي
كو روضه اي ز روضه ي گودال بازتر
*****
مي گفت: نزن، نزن، نزن، اين بدن است
فولاد نه، آهن نه، كه صد پاره تن است
يك جاي بدن نمانده سالم بس كن
بي شرم نزن، برادرم بي كفن است
*****
شاهي كه دلش اسير يك تاج نبود
جاي قدمش مگر كه معراج نبود؟
جز پيرهن كهنه به تن داشت مگر؟
والله، كه مستحق تاراج نبود
*****
ماندم كه چرا سينه ي غم چاك نشد
يا كور دو چشم قوم ناپاك نشد
فرزند ابوتراب بر روي زمين
بي غسل و كفن ماند و سه شب، خاك نشد
*****
آن روز كه بر روي زمين افتادي
تا لحظه آخري كه جان مي دادي
ممنون توايم يا قديم الاحسان

چون ياد تمام شيعيان افتادي

*****

يك بار اگر روي زمين افتادم
صد بار به ياد روضه ات جان دادم
يك بار تنور خولي و بار دگر
ياد سر و تشت و خيزران افتادم

اصغر چرمی


موضوعات مرتبط: شام غریبان، کوفه و شام
[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 17:33 ] [ گداي آشنا ] [ ]

دیدم به چشم خویش غمی ناشنیده را

در یک غروب سرخ بلای عدیده را

با ناله ام زمین زمان گریه می کتد

از مادر ارث برده ام این اشک دیده را

من با همین لبان خودم نیمه های شب

بوسه زدم گلوی بریده بریده را

یعقوبم و بدست خودم بین بوریا

چیدم به گریه یوسف پیکر دریده را

یادم نمی رود که چگونه مقابلم

بستند دست عمۀ قامت خمیده را

یادم نمی رود سر شب لحظۀ فرار

فریادهای دختر گیسو کشیده را

هنگام جابه جائی سر روی نیزه ها

دیدم شکاف هنجر و خون چکیده را

لعنت به آنکه مرکب خود نعل تازه زد

دیدم سپاه روی بدن ها دویده را

یک تار موی عمۀ ما را کسی ندید

پوشانده بود نور حسین این حمیده را

بزم شراب و تشت طلا جای خود ولی

خون کرده صحنه ای دل مهنت کشیده را

دشمن کنیز خواست و دیدم به چشم خویش

طفل یتیم و وحشت و رنگِ پریده را

قاسم نعمتی


موضوعات مرتبط: شهادت امام سجاد (ع)
[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 17:24 ] [ گداي آشنا ] [ ]
ماجرا هر چه بود پایان یافت
هر کسی بود عازم کویش
زنی انگار چشم در راه است
از سفر، چه می آورد شویش

لحظه ها بي قرار و دلواپس
غصه هايش بدون حد مي‌ شد
مرد او از سفر نيامده بود
شب هم از نيمه داشت رد مي ‌شد

آسمان تار و تيره و خونبار
آه آن شب نبود معمولی
نیمه ی شب پرید زن از خواب
آمده بود از سفر خولي

گفت خولي بگو چه آوردي
که چنين غرق تاب و تب شده ام
چيست سوغات تو که اينگونه
دل پريشان و جان به لب شده ام

گفت هر چند تحفه ی خولي
زر و سيم و طلا و درهم نيست
ولي اين بار گنجي آوردم
که نظيرش به هر دو عالم نيست

چيزي از ماجرا نمي دانست
چشمش اما اسير شيون بود
متحير شد و سراسیمه
دید آخر تنور روشن بود

رفت با واهمه به سمت تنور
به سر و سينه زد نشست و گريست
ناگهان ديد صحنه اي خونبار
آه اين سر، سر بريده ی کيست؟

به سر او مگر چه آمده است
شده این گونه غرق خون، پرپر
بر لبش آيه هاي قرآن است
مي دهد عطر زمزم و کوثر

سر او را گرفت بر دامن
خاک و خون پاک کرد از رويش
گفت بیچاره مادرت، اما
ناگهان حس نمود پهلويش ـ

ـ بانويي قد خميده، آشفته
که گرفته ست دست بر پهلو
ضجه که مي زند همه عالم
روضه خوان مي شود شبيه او *

گفت بانو تو کیستی که غمت
قاتل این دلِ پر از محن است
گفت من دختر پيمبرم و
اين سر غرق خون، حسين من است

گفت: دیدم میانه ی گودال
غرق خون بود پيکرش اي واي
پيش چشمان زينبم می رفت
بر سر نيزه ها سرش اي واي

با دو چشم ترش روایت کرد
يک جهان درد و داغ و ماتم را
گفت از نیزه ها که بوسیدند
بوسه گاه نبي اکرم را

گفت از خيمه هاي آل الله
گفت از ماجرای غارت ها
گفت با چشم های خونبارش
از شروع همه مصیبت ها

آتشي که گرفت راه حرم
پيش از اين در مدينه برپا شد
پشت در که شکست بازويم
پاي دشمن به خيمه ها وا شد

اگر امروز روي دستانش
کُشتن شيرخواره ممکن شد
اين سه شعبه ز جنس ميخي بود
که سبب ساز قتل محسن شد

گفت غصه اگر چه بی پایان
ولی این قصه انتها دارد
می رسد وارثی به خونخواهی

خونِ مظلوم خونبها دارد

یوسف رحیمی


موضوعات مرتبط: شام غریبان
[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 14:26 ] [ گداي آشنا ] [ ]
لشگری آمده تا سهم غنیمت ببرد
از تنی غرق به خون جامه به غارت ببرد
 
از سراشیبی گودال سرازیر شدند
با هم از بخت بد قافله درگیر شدند
 
بابت جنگ جمل کسب غرامت کردند
سر عمامه ی آقا قیامت کردند
 
دست از این پیرهن ارثیه بردار ، سنان
مادرش دوخته با زحمت بسیار ، سنان
 
خولی خیر ندیده چه خیالی داری ؟
کوفی چشم دریده چه خیالی داری ؟
 
خورجین دست گرفتی سر گودال چرا؟
مانده ای خیره بر این زخمی بد حال چرا ؟
 
حرمله زیر سر توست به ولله ببین
پشت خیمه چقدر نیزه فرو رفته زمین
 
ساربان منتظر رفتن لشگر مانده
گوشه ای منتظر فرصت بهتر مانده
 
هر کسی سهم نبرده ست بهم می ریزد
بی نصیب از تن عریان به حرم می ریزد


موضوعات مرتبط: شام غریبان
[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 14:22 ] [ گداي آشنا ] [ ]

سر ميشـود زمانه ولي بي تو غرقِ آه

جانِ مرا رسانده به لب بغـض گاه گاه

 

تو حاضري و ما همه در بندِ غيبتيم

آقا نجاتمان بده از اين شب سياه

 

آقا علاجِ رو سِيَـهي چيست غير اشک

حالا به سوي روضه ات آورده ام پناه

 

ای ملجاء هـمیشه ی ابن سبیل ها

جا مانده ام شبیه یتیمی میان راه

 

يک دم بيا به خیمه ی ما، جانِ مادرت

آتش بزن دل همه را با شرار آه

 

بايد شوي تسلي آن قلب مضطرب

آقا بيا که روضـه رسيده بـه قتلگاه

 

يک جسم نيمه جان و دو صد نيزه و سنان

يک لشکر حرامي و سردار بي سپاه

 

ناگـه رسيـد زينـب کبري فراز تل

فرياد زد ز سوز جگر وا محمداه

اين کشته ی فتاده به هامون حسين توست

اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

یوسف رحیمی


موضوعات مرتبط: در فراق یار - انتظار، شب عاشور - وداع و گودال قتلگاه
[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 14:14 ] [ گداي آشنا ] [ ]

ای سایه سرم، حسین، صبر کن، نرو

حالا که مضطرم، حسین، صبر کن، نرو

اصلاً خودت بگو که چگونه بدون تو

طاقت بیاورم؟ حسین، صبر کن، نرو

بی تو نفس کشیدن من کُند می شود

تنها برادرم، حسین، صبر کن، نرو

من جرعه جرعه مست می ساغر توام

ای جام کوثرم، حسین، صبر کن، نرو

تنها نگاه توست مرا زنده می کند

کردی مسخرم، حسین، صبر کن، نرو

بعد از فراق مادر و بابا و مجتبی

امید آخرم، حسین، صبر کن، نرو

(من بی حسین معنی دیگر نمی دهم)

ای روح پیکرم، حسین، صبر کن، نرو

یک روح در دو تن، من و تو بوده ایم، پس

ای نیم دیگرم، حسین، صبر کن، نرو

کاری نکن قسم بدهم آخرش به آن...

پهلوی مادرم، حسین، صبر کن، نرو

حسین ایزدی


موضوعات مرتبط: شب عاشور - وداع و گودال قتلگاه
[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 14:12 ] [ گداي آشنا ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ

شکر خدا ز کودکی در بین روضه ها
نام حسین فاطمه را مشق می کنیم

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت




در اين وبلاگ
در كل اينترنت

Up Page