مشق هیئت
 
قالب وبلاگ

 السلام علیک یا اباعبدالله

برای دسترسی آسان تر و مشاهده  اشعار محرم بر روی عکس های زیر کلیک نمایید

 

  

   

 

[ پنجشنبه یکم آبان 1393 ] [ 21:41 ] [ گداي آشنا ] [ ]

کتاب با ذاکران 1 محرم 93 -   ذاکران فاطمی اراک

 

برای دانلود بر روی عکس زیر کلیک نمایید

 

برای دانلود سبک های کتاب هم بر روی لینک زیر کلیک کنید 

السلام علیک یا ثارالله

[ پنجشنبه یکم آبان 1393 ] [ 1:12 ] [ گداي آشنا ] [ ]

 بايد بميرم من براي تو ، چرا نه؟

آقا غريبي كن، ولي با آشنا نه

 

ما روز و شب حاجت نگفتيم و گرفتيم

جايي نديده چشم هامان كه گدا نه

 

پشت در اين خانه ايم و چشم بر راه

ما را بكُش اما نگوئي كه شما نه

 

جز ماجراي عشق در مقتل نديدم

تو ياد دادي تا بگويم جز خدا نه

 

من بالهايم را به دست تو سپردم

من را ببر اما به غير از كربلا نه

 

بر سينه ي خود نام زينب را نوشتيم

گفتيم آري بر بلا ، بر ادعا نه

 

زهرا حسيني گفت و ما آتش گرفتيم

بنويسمان جز در صف ديوانه ها، نه

 

يحيايِ ما را تشنه لب گودال بردند

آقا كفن اي كاش بـود و بوريا نه

 

در كربلا ديدم هنوز اشك رباب است

ديدم عروس فاطمه در آفتاب است

حسن لطفي


موضوعات مرتبط: در فراق یار - انتظار
[ جمعه نهم آبان 1393 ] [ 14:42 ] [ گداي آشنا ] [ ]

آیات زخمت یک به یک تفسیر دارد

هر زخم چندین روضه در تقدیر دارد

مثل حبیب این روضه ها را دوست دارم

یعنی عزادارت مراد و پیر دارد

بر من ببخشا...اشکهایم بی افاقه است

این چشم ها کوتاهی تقصیر دارد

فهمیده ام از اشک های جاری خویش

این روضه ها بر سنگ هم تاثیر دارد

لات محل هم در محرم سر به راه است

این گریه ها در ذات خود اکسیر دارد

زیر علامت سر برایت خم نموده

مانند حر برگشته سر بر زیر دارد

چکمه به دوش انداخته در بین دسته

می گفت میل توبه و تغییر دارد

از خوب و بد بیمارهایت بی شمارند

آری تب عشق حرم واگیر دارد

ما بندگان کشور اشک تو هستیم

این مملکت را گریه در تسخیر دارد

محسن حنیفی


موضوعات مرتبط: مناجات با امام حسين (ع)
[ جمعه نهم آبان 1393 ] [ 14:41 ] [ گداي آشنا ] [ ]

بالاترین عبادت ما کار نوکری ست

نوکر شدن زمینه ی فردای بهتری ست

ما سال ها اسیر کمالات دلبریم

او قرن ها مدرس احساس دلبری ست

من عِرق خانوادگی ام روضه های اوست

او شآن خانوادگی اش ذره پروری ست

شغل شریف زندگی ام کفشداری است

این عشق یادگار من از ارث مادری ست

با اشک روضه اش به مقامات میرسند

عشق حسین لازمه ی هر پیمبری ست

گریه کنان او همه از یک قبیله اند

قانون این قبیله حسینی و حیدری ست

با هر کسی که دست اخوت نمیدهیم

عشق حسینِ فاطمه شرط برادری ست

حسن کردی


موضوعات مرتبط: مناجات با امام حسين (ع)
[ جمعه نهم آبان 1393 ] [ 14:39 ] [ گداي آشنا ] [ ]

هر لحظه در حال و هوایت پر گرفتیم

تنها خیالی از تو را در بر گرفتیم

 

هر شب ز داغ دوری ات مُردیم و هر صبح

با شوق رویت زندگی از سر گرفتیم

 

بر جاده های انتظارت خیره ماندیم

عکس فراقت را به چشم تر گرفتیم

 

آن قدر شیرین است پیش تو نشستن

امشب به یادت محفلی دیگر گرفتیم

 

سوگند بر شرمندگی های ابالفضل

آقا بیا که روضه ی اصغر گرفتیم


موضوعات مرتبط: در فراق یار - انتظار
[ جمعه نهم آبان 1393 ] [ 8:34 ] [ گداي آشنا ] [ ]

ای عارضت، خرم‌تر از برگ گل یاس

وی بر لب خشک تو گریان، چشم عبّاس

داماد بزم خون، به دشت کربلایی

هم مصطفا، هم مرتضا، هم مجتبایی

داری در آغوش عمو، بوی حسن را

حُسن حَسن، خُلق حَسن، خوی حَسن را

کوثر، گریبانْچاکِ اشک دیدۀ تو

روح مسیحا، در لب خشکیدۀ تو

قربانی من! رو به قربانگاه بردی

جان عمو را با خودت همراه بردی

اکنون که جانت را به جانان، وقف، کردم

بگذار تا جای حسن دورت بگردم

زلفت کمند و نیزه قد، مژگان شده تیر

جسمت، زرۀ قلبت سپر، ابروت شمشیر

آهسته بگذر، از برم ای ماهپاره

تا بنگرم بر قدّ و بالایت دوباره

سخت است کز لعل لبت شرمنده باشم

توکشتۀ من باشی و من زنده باشم

از خیمه تا مقتل شتابان می‌روی سخت

در حجلۀ خون می‌روی یا حجلۀ بخت

از بس‌که از شوق شهادت، شاد گشتی

حس می‌کنی در کربلا داماد گشتی

 

جواب قاسم  به عمو:

از زخم تیغت، از عسل خوشتر، عموجان

ای آرزویم، بر تو ترک سر، عموجان

دادی ز لطف و مرحمت، اذن قتالم

اینک! حلالم کن، حلالم کن، حلالم

شمشیرها و نیزه‌ها، چشم انتظارند

تا بر روی زخم دلم مرهم گذارند

عمری سراپا شعلۀ جانسوز بودم

من سیزده سال عاشق امروز بودم

کم آه خود را، سدّ راهم کن، عموجان

مثل علی اکبر نگاهم کن عموجان

نیش هزاران خار و یک لاله که دیده؟!

یک لشکر و یک سیزده ساله که دیده

تقدیم کردم بر سنان‌ها، سینه‌ام را

کردم نشان سنگ‌ها، آیینه‌ام را

قاتل بگو بیرون کند، پیراهنم را

تا حلقه‌حلقه، چون زره سازد، تنم را

 

قاسم ابن الحسن خطاب به لشکر:

ای اهل کوفه! من یتیم مجتبایم

داماد بزم خون، به دشت کربلایم

مرغ دلم، بهر شهادت، می‌زند بال

مرد جهادم، گرچه دارم، سیزده سال

فرزند پیغمبر در این صحرا غریب است

بالله! عرب را، کشتن مهمان، عجیب است

ای شمر دون بر حرمت ما پا نهادی

ای ابن سعد آیا به اسبت، آب دادی

فرزند زهرا تشنه لب، اسب تو سیراب

اسب تو سیراب است و اصغر رفته از تاب

اسب تو سیراب و زند در خیمه ناله

از تشنگی، هم شیرخواره، هم سه ساله

اسب تو هر دم می‌برد، از آب، حظّی

چون ماهی کوچک، کند اصغر تلظی


موضوعات مرتبط: قاسم ابن الحسن ع- شب ششم محرم
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 19:39 ] [ گداي آشنا ] [ ]

آئـینـه دارِ حجـلۀ سـرخِ محـرّمی

تـو دوّمیـن مقطعه در وحـیِ مـریمی

ده سال شوق و عشق به بـازو كشیده ای

نـامـه رسانِ نـامـه­ی داغِ مُـجسمی

دیدی كه بسته ای چه حنایی به دستِ من

مانـنـدِ مـویِ نجـمه، پریشان و دَرهمی

حالا بـرای كُشتـنِ مـن پهن كـرده ای

از سـفره هـای زخـم، بـساطِ فـراهمی

الحق از این بریز و به پاشی كه كـرده ای

در زُمـره­ی كـریـم تـرین های عالمی

تیـزیِ سنگ هایِ عسل خـورده بـر تنت

ای مـاهِ در مُحاقِ عـطش تـا رو مُبهمی

از پـیـرهن تـوقـعِ كارِ زِرِه كـه نیست

مانندِ تـار و پـودِ جدا مـانده از هـمی

پا خورده ای ز بس كه گلِ ابریشمیِ مـن

هـم نـخ نـمـا تـرینی و هم نا منظمی

در چـنـدمیـن نفس نفسِ نیمه كاره ات

گفتی عمو، بس است نـفس تازه كن دمی

بس كن خجالتم نده، پـا بر زمین مـكوب

جـز اشك هایِ خجلتِ مـن نیست زمزمی

مشاطه­هـا به رویِ تـو ابـرو گـذاشتنـد

بـا نعل هـایِ طوسیِ خـود با چه مُحكمی

از پـای تـا سرِ تـو بـه كُلّی عـوض شده

قـاسمِ تری كه بـا حسنِ كـوچه توأمی

بـا اینكه قـدّ كشیده ای احساس مـی كنم

انـدازه­ی شكستنِ چـنـد استـخوان كمی

علیرضا شریف


موضوعات مرتبط: قاسم ابن الحسن ع- شب ششم محرم
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 19:36 ] [ گداي آشنا ] [ ]

با سر می آورم

 این دست را که در بَرِ دلبر می آورم

 

دستم که جای خود

 تو سر تکان بده به خدا سر می آورم

 

هر چند از عطش

 یک لب به خشکی لب اصغر می آورم

 

لب تر کنی اگر

 با چشم خیس چشمه ی کوثر می آورم

 

اصلا تو جان بخواه

 اصلا بگو سپاه بیاور، می آورم

 

رخصت اگر دهی

 از بین کودکان دو سه لشکر می آورم

 

بابای من شدی

 من هم شجاعت علی اکبر می آورم

 

پس با خودم دوا

 از اشک های حضرت مادر می آورم

 

مهدی رحیمی


موضوعات مرتبط: عبدالله بن الحسن -شب پنجم محرم
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 19:27 ] [ گداي آشنا ] [ ]

چشم خود را باز کردم ابتدا گفتم حسین

با زبان اشک های بی صدا گفتم حسین

 

یاد تو شرط قبولی نمازم بوده است

در قنوت خویش قبل از ربنا گفتم حسین

 

درمناجات شب جمعه نمیدانم چه شد

خواستم بر لب برم نام خدا گفتم حسین

 

ماند هل من ناصرت بی پاسخ اما بارها

آمد از کرب و بلا لبیک تا گفتم حسین

 

نام زهرا را شنیدم هرکجا گفتم علی

نام زینب را شنیدم هرکجا گفتم حسین

 

کل ارض کربلا من تازه میفهمم چرا

در خراسان در نجف در سامرا گفتم حسین

 

عاشقی گفت آنچه میخواهد دل تنگت بگو

با دلی غمبار گفتم کربلا گفتم حسین

 

علی ذوالقدر


موضوعات مرتبط: مناجات با امام حسين (ع)
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 19:24 ] [ گداي آشنا ] [ ]

بنویسید مرا مست ابا عبدالله

گریه کن ؛ عاشق دربست اباعبدالله

 

من که از مادر خود تا به ابد ممنونم

که سپرده ست مرا دست اباعبدالله

 

پدرم یاد به من داد حسینی باشم

نوکرش باشم و پابست اباعبدالله

 

به یل ام بنین حضرت عباس قسم

هست، هستی من از هست اباعبدالله

 

هر کجا حور و ملک بود که جنت نبود

جنت آنجاست که بنشسته اباعبدالله

 

بارها گفته ام و بار دگر میگویم

بنویسید مرا مست اباعبدالله

 

حامد الواری


موضوعات مرتبط: مناجات با امام حسين (ع)
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 19:22 ] [ گداي آشنا ] [ ]

 

دور گودال ازدحام شده

نگرانم ازین شلوغی ها

صبر کن آمدم عمو جانم

من بمیرم که مانده ای تنها

 

پدر من همان کسی است که شد

در مدینه عصای مادر تو

زاده ی مجتبایم و امروز

من سپر می میشوم به پیکر تو

 

تا رسیدم شکسته بود سرت

کاش بهتر دویده بودم عمو

جلوی سنگ را گرفته بودم اگر _

بهتر از این پریده بودم عمو

 

صبر کن با کنار پیرهنم

خاک و خون از رخ تو پاک کنم

جان عبداللهت اجازه بده

نیزه ها را یکی یکی بکنم

 

چه بلایی سر تو آوردند؟

دست و پا و گلو، سر و دهنت...

هرچه کندم هنوز هست! مگر

چقَدَر نیزه بوده در بدنت؟

 

نیزه و تیرها تمام که شد

تازه وقت کلوخ و سنگ شده

تو نفس می زنی هنوز اما

سر پیراهن تو جنگ شده

 

آی نامرد بی حیا بس کن

جان من رابگیر عمو را نه

تیغ از حنجر عمو بردار

دست من را ببر گلو را نه

 

روی زانو نشست حرمله، باز

دلم از خنده های تلخش سوخت

تن من از تنت جدا شده بود

تیر او آمد و مرا به تو دوخت

داود رحیمی


موضوعات مرتبط: عبدالله بن الحسن -شب پنجم محرم
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 0:58 ] [ گداي آشنا ] [ ]

گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت

بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت

بُغض می كرد یتیمانه به خود می پیچید

در عسل خواستن آری به برادر می رفت

تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـی زد

با گلِ اشك به پا بوسیِ مـعجر می رفـت

دیـد از دور كه سر نیزه عمـو را انداخت

مثـلِ اِسپند به دلسوزیِ مَجمر مـی رفت

دیـد از دور كه یـوسف ز نـفس افتاد و

پنجه­ی گرگ به پیراهنِ او وَر می رفـت

رو به گـودالِ بلا از حـرم افتـاد به راه

یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله

دید یـك دشت پِـیِ كُشتـنِ او آمـاده

تیر و سر نیزه و سنگ از همه سو آمـاده

دید راضی است به معراجِ شهادت برسد

مطمئن است و به خون كرده وضو آماده

آه، با كُنده­ی زانو به رویِ سینـه نشست

چنگ انـداختـه در طرّه­ی مو، آمـاده

هیچكس نیست كه پایش به سویِ قبله كِشد

ایـن جـگر سوخته افتاده بـه رو آمـاده

ترسشان ریـخته و گـرمِ تعـارف شده اند

خنـجـر آمـاده و گـودیِ گلـو آمـاده

بازویـش شـد سپرِ تیـغ و به لـب وا اُمّاه

یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله

زخـم راهِ نفسِ آیـنـه در چنگ گرفت

درد پیچید و تنش نبضِ هماهنـگ گرفت

استخوان خُرد ترك، دست شد آویز به پوست

آه از این صحنه­ی جانسوز دلِ سنگ گرفت

گوهـرش را وسـطِ معـركه­ی تاخت و تاز

به رویِ سینه­ی پا خورده­ی خود تنگ گرفت

با پدر بود در آغوشِ پُر از مِـهـرِ عـمـو

مزدِ مشتاقیِ خود خوب از این جنگ گرفت

بـاز تیر و گلـو و طفل به یـك پلك زدن

باز هم چهره­ی خورشید ز خون رنگ گرفت

 

علیرضا شریف


موضوعات مرتبط: عبدالله بن الحسن -شب پنجم محرم
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 0:56 ] [ گداي آشنا ] [ ]

گرچه از داغ جوان تا شده ای ما هستیم

و که گفته است که تنها شده ای ما هستیم

تو چرا بار دگر پا شده ای ما هستیم

ما نمردیم مهیا شده ای ما هستیم

رخصت دیدن تو فرصت ما شد اما

نوبتی هم که بود نوبت ما شد آقا

به درخیمه ما نیز هرازگاه بیا

با دل ما سه نفر راه بیا راه بیا

چشمهامان پر حرف است که کوتاه بیا

تو بیا با قدمت گرچه با اکراه بیا

تا ببینی که به تیغ و زره آراسته اند

تند بادند که در معرکه برخاستند

باز میدان ز تو جنبش طوفان با من

تخت از آن تو و پیش تو جولان با من

شاه پیمانه ز تو عهد به پیمان با من

ذره ای غم به دلت راه مده جان با من

آمدم گرم کنم گوشه بازارت را

تا نگاهی بکنی این سر بدهکارت را

به کفم خیرعمل خیرعمل آوردم

دو شکر قند دو شهد و دو عسل آوردم

من از این دشت شقایق دوبغل آوردم

دو سلحشور ز صفین و جمل آوردم

تیغ دارند و پی تو به صلایی رفتند

شیرهایم به پدر نه که به دایی رفتند

دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم

دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم

بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم

تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم

به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم

چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم

دختر مادرم و جان پس در خواهم داد

او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد

جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد

میخ اگر خورد به تن، تن به تبر خواهم داد

چادرش را به کمر بست اگر می بندم

دلِ تو مادریُ روضه ی او سوگندم

قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می زد

تازه میکرد نفس را و مجدد می زد

وای از دست مغیره چقدر بد می زد

جای هر کس که در آن روز نمی زد می زد

مادرم ناله به جز آهِ "علی جان" نکشید

دست او خرد شد و دست ز دامان نکشید

وای اگر خواهر تو حیدر کرار شود

حرمم صاحب یک نه دو علمدار شود

لشگری پا و سر و دست تلنبار شود

بچه شیر خودش شیر جگردارشود

در دلم خون تو با صبرحسن می جوشد

خون زهراست که در رگ رگ من می جوشد

وقت اوج دو كبوتر دو برادر شده بود

نیزه و تیر تبرها دو برابر شده بود

خیمه ای سد دو چشم تر مادر شده بود

ضربه هاشان چه مكرر چه مكرر شده بود

روی پیشانی زینب دوسه تاچین افتاد

تا كه از نیزه سر این دو به پایین افتاد


موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ سه شنبه ششم آبان 1393 ] [ 6:40 ] [ گداي آشنا ] [ ]

 

در حرم ماندم که مهمانم شوی

تحفه آوردم سلیمانم شوی

گسترم از چادر خود سفره ای

تا میان خیمه مهمانم شوی

عشق آموز محبت زینبم

هدیه ای دارم که حیرانم شوی

غربت بی انتهایی وای اگر

شعله بخش قلب سوزانم شوی

دوست دارم بهره مند عطر گل

از شقایق های بستانم شوی

گلشنی پروردم از اشکم ، خوشم

مالک کل گلستانم شوی

دوست دارم در حریم میکده

ساقی بزم دو طفلانم شوی

دوست دارم با قبول تحفه ام

مایه ی تصدیق ایمانم شوی

رخصت میدان به طفلانم بده

قبل از آنکه قاتل جانم شوی

دوست دارم شاهد جانبازی

این دو سردار رجز خوانم شوی

در نبردی نابرابر ، خیره بر

این دو رعنا مرد میدانم شوی

مصحف صبرم ز حق دارم طلب

قاری آیات قرآنم شوی

دوست دارم بر فراز نیزه هم

مقتدای این دو جانانم شوی

حق نخواهد هم نگاه این دو گل

ناظر موی پریشانم شوی

معجر من پرچم عشق خداست

حنجر زینب حریف دشنه هاست

سیدمحمد میرهاشمی


موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ سه شنبه ششم آبان 1393 ] [ 6:37 ] [ گداي آشنا ] [ ]

 

خالق آزادگی اسیر نگردد

آینۀ فاطمی حقیر نگردد

همچو حسینم کسی امیر نگردد

کس چو پسرهای من دلیر نگردد

یاد شما باشد ای تو آیۀ توحید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

من به شما درسهای میمنه دادم

شیوۀ جنگی فنون میسره دادم

درس دفاع از حریم فاطمه دادم

دست شما از شجاعت آینه دادم

هرچه که دارید خرج یار نمائید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

حال مهیّا شود حمایل و سربند

محضر مولا روید با دل خرسند

گاه به گریه روید گاه به لبخند

سرورتان را دهم به فاطمه سوگند

تا برسید از سوی امام به تایید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

دایی محبوبتان امیر جهان است

همچو حسن نام او کلید جنان است

لنگر عرش و ستون کون و مکان است

حب ولای حسین مایۀ جان است

لحظه ای از این امام دست مدارید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

کاش که یاری کنم برادر خود را

چون ببرم باز نام مادر خود را

کی بکند رد متاع خواهر خود را

دست ببوسید و پای رهبر خود را

یکسره دست ادب به سینه گذارید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

نسل شما هست نسل حیدر کرار

صلب شما می رسد به جعفر طیار

نام یکی تان ز نام احمد مختار

نام نکوی یکی ز خالق دادار

باید امان از سپاه کوفه بگیرید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

کم نگذارید پس برادر من را

نشر دهید این سپاه و لشگر من را

دور شوید این دو دیدۀ تر من را

تا که نبینید پاره معجر من را

جبهه روید و به خیمه باز نگردید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

هستی زینب فدای جان حسینم

عون به قربان این جوان حسینم

داغ محمد مرا امان حسینم

تا که به سینه زنم نشان حسینم

ای دو جوانم روید و باده بنوشید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

جان شما هدیه بر امام زمانم

بعد شهادت میان خیمه بمانم

خجلت روی حسین قاتل جانم

نعش شما را کجا به خیمه کشانم

پس به شجاعت روید در صف توحید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

این دل من طاقت و قرار ندارد

خواهر تو تاب انتظار ندارد

نشنوم از کس حسین یار ندارد

زندگیِ بی تو اعتبار ندارد

خواهر خود را مکن ز خویش تو نومید

که نوه های امیر خیبر و بدرید

 محمود ژولیده


موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ سه شنبه ششم آبان 1393 ] [ 6:35 ] [ گداي آشنا ] [ ]

صف کشیده می رسد آن حیدر زهرا نشان

تا دهد آداب سر هدیه نمودن را نشان

در دوستش حاصل عمرش دو رعنا نوجوان

در پی اش الله اکبر گو همه هفت آسمان

وه بنازم بر امیر عشق و این سرلشگرش

تا به خرگاه سپه سالار عاشورا رسید

قامت رعنای دلبر پیش پایش قد کشید

از نفیر عصمت الهی به روح دل دمید

رشته ی هرچه محبت بود از طفلان برید

کرد امر عاشقی بر آن امیر و رهبرش

گر که خواهی رزم زینب بنگری اینان نگر

حاصل شیر محبت را به جسم و جان نگر

حیدر و جعفر به دو آیینه تابان نگر

عالمی را در پی گیسویشان حیران نگر

این غریب کربلا و هدیه های خواهرش

خود حمائل کرد شمشیری به روی دوششان

وعده ی دیدار مادر داد بر آغوششان

من نمی دانم چه سری گفت او در گوششان

کرد از جام شهادت واله و مدهوششان

آتش عشق حسینی بود از پا تا سرش

گفت یا ابناء زینب آبرو داری کنید

تا نفس دارید بهر غربتش کاری کنید

از ابوفاضل مدد گیرید سالاری کنید

من زنم اما شما باید علمداری کنید

جانت قربان یک تاری ز موی اکبرش

هستیش تا راهی میدان عاشورا نمود

هرچه مجنون بود مست ساغر لیلا نمود

لشگری را با دو رزمنده دگر رسوا نمود

خود به خیمه رفت و بر امدادشان آوا نمود

دستی از دل بر دعا دستی دگر بر معجرش

مو پریشان بین خیمه ذکر یا حیدر گرفت

بر قبول هدیه هایش دامن مادر گرفت

هر دو دست مستجابش را به روی سر گرفت

تا خبر از کودکانش با دوچشم تر گرفت

دیده آورده حسین دو یار خونین پیکرش

به سر دوش حبیبش کعبه ی آمال او

چون همای پر شکسته خون چکد از بال و

تا که دید آن انکسار چهره و احوال او

از حرم بیرون نیامد بهر استقبال او

این اصول عاشقی آموخته از مادرش

قاسم نعمتی


موضوعات مرتبط: طفلان حضرت زینب س -شب چهارم محرم
[ سه شنبه ششم آبان 1393 ] [ 6:34 ] [ گداي آشنا ] [ ]

زینب چو دید کرب و بلا را دلش گرفت

 بانویمان به وسعت دنیا دلش گرفت

 

حسی غریب در دل او جا گرفت بود

 آهی کشید و بعد همانجا دلش گرفت

 

انگار مادر اندکی ناله می کند

 زینب گریست حضرت زهرا دلش گرفت

 

از ناقه روی دست عمویش پیاده شد

 هرکودکی که از تب صحرا دلش گرفت

 

با اینکه دور ناقۀ عمه محارمند

اما میان حلقۀ آنها دلش گرفت

 

زانو رکاب کرد ابالفضل پیش او

 با بوسۀ ابروی سقا دلش گرفت

 

بغضی شکست آه دلی سوخت در حرم

زینب رسید کرب وبلا خاک بر سرم

مسعود اصلانی


موضوعات مرتبط: ورود ااهلبيت به كربلا- شب دوم محرم
[ یکشنبه چهارم آبان 1393 ] [ 19:21 ] [ گداي آشنا ] [ ]

قدری به سینه آه برایم بیاورید

پیراهن سیاه برایم بیاورید

اخبار بین راه برایم بیاورید

تربت ز قتلگاه برایم بیاورید

دارد حسین می رود انگار کربلا

دارد دل رسول خدا می شود مذاب

می ریزد اشک روضه ز چشم ابوتراب

شد نوحه های فاطمه هم نالۀ رباب

کودک چقدر می خورد از نهر آب، آب

دارد عجیب قصۀ غمبار ، کربلا

این نالۀ دمادم زهرای اطهر است

زینب بدان که کرب و بلا پر ز لشگر است

تا چند روز بعد ، حسینِ تو بی سر است

آنروز روز غارت خلخال و معجر است

بدتر ز روضۀ در و دیوار ، کربلا

گریان توست مادر تو ای حسین من

بر نیزه می رود سر تو ای حسین من

گردد اسیر خواهر تو ای حسین من

گردد یتیم دختر تو ای حسین من

تا شام و کوفه همره اغیار ، کربلا

عباس من تو دور و بر کاروان بمان

همراه زینب و کمک بانوان بمان

پشت و پناه لشگر و پیر و جوان بمان

پیش حسین من به تمام توان بمان

بی تو نداشت سید و سالار ، کربلا

این قافله به سوی شهادت روانه است

شب نامه های مردم کوفه بهانه است

از غربت حسین هزاران نشانه است

در انتظار زینب من تازیانه است

زینب کجا و کوچه و بازار ، کربلا

انگار بوی پیرهنی را شنیده اند

اینها حدیث بی کفنی را شنیده اند

این سمّ اسبها بدنی را شنیده اند

این نیزه ها لب و دهنی را شنیده اند

رفت از مدینه تیزیِ مسمار ، کربلا

مادر هنوز پهلوی من درد می کند

این زخمهای بازوی من درد می کند

جای کبودیِ روی من درد می کند

خوردم زمین و زانوی من درد می کند

وای از حدیث سیلی خونبار ، کربلا

روزی که وقت آمدنِ لشگرم رسد

ایام دادخواهیِ از داورم رسد

مهدیِ من به داد دل مضطرم رسد

هم انتقام غنچه گل پرپرم رسد

پس مرگ بر منافق و کفار ، کربلا

محمود ژولیده


موضوعات مرتبط: ورود ااهلبيت به كربلا- شب دوم محرم
[ یکشنبه چهارم آبان 1393 ] [ 15:38 ] [ گداي آشنا ] [ ]

 

قدری به سینه آه برایم بیاورید

پیراهن سیاه برایم بیاورید

اخبار بین راه برایم بیاورید

تربت ز قتلگاه برایم بیاورید

دارد حسین می رود انگار کربلا

دارد دل رسول خدا می شود مذاب

می ریزد اشک روضه ز چشم ابوتراب

شد نوحه های فاطمه هم نالۀ رباب

کودک چقدر می خورد از نهر آب، آب

دارد عجیب قصۀ غمبار ، کربلا

این نالۀ دمادم زهرای اطهر است

زینب بدان که کرب و بلا پر ز لشگر است

تا چند روز بعد ، حسینِ تو بی سر است

آنروز روز غارت خلخال و معجر است

بدتر ز روضۀ در و دیوار ، کربلا

گریان توست مادر تو ای حسین من

بر نیزه می رود سر تو ای حسین من

گردد اسیر خواهر تو ای حسین من

گردد یتیم دختر تو ای حسین من

تا شام و کوفه همره اغیار ، کربلا

عباس من تو دور و بر کاروان بمان

همراه زینب و کمک بانوان بمان

پشت و پناه لشگر و پیر و جوان بمان

پیش حسین من به تمام توان بمان

بی تو نداشت سید و سالار ، کربلا

این قافله به سوی شهادت روانه است

شب نامه های مردم کوفه بهانه است

از غربت حسین هزاران نشانه است

در انتظار زینب من تازیانه است

زینب کجا و کوچه و بازار ، کربلا

انگار بوی پیرهنی را شنیده اند

اینها حدیث بی کفنی را شنیده اند

این سمّ اسبها بدنی را شنیده اند

این نیزه ها لب و دهنی را شنیده اند

رفت از مدینه تیزیِ مسمار ، کربلا

مادر هنوز پهلوی من درد می کند

این زخمهای بازوی من درد می کند

جای کبودیِ روی من درد می کند

خوردم زمین و زانوی من درد می کند

وای از حدیث سیلی خونبار ، کربلا

روزی که وقت آمدنِ لشگرم رسد

ایام دادخواهیِ از داورم رسد

مهدیِ من به داد دل مضطرم رسد

هم انتقام غنچه گل پرپرم رسد

پس مرگ بر منافق و کفار ، کربلا

 حاج محمود ژولیده


موضوعات مرتبط: ورود ااهلبيت به كربلا- شب دوم محرم
[ شنبه سوم آبان 1393 ] [ 18:27 ] [ گداي آشنا ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ

شکر خدا ز کودکی در بین روضه ها
نام حسین فاطمه را مشق می کنیم

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت




در اين وبلاگ
در كل اينترنت

Up Page